وقتی به مأموریت می روی 10 سال پیر می شوم
من و محمود از سال 1382 با هم نامزد كردیم و در سال 1384 زندگی مشترك مان آغاز شد. از همان ابتدای ازدواج، ایشان به مأموریت های بلندمدت 20 روزه می رفتند حتی در چند روز مرخصی كه برای استراحت به تهران می آمدند، مشغول آموزش های سخت نظامی بودند و خیلی زود فرصت مرخصی ایشان تمام می شد. بارها به سید محمود گفته بودم كه وقتی شما به مأموریت می روید، سختی دوری از شما و اضطراب اینكه مبادا اتفاقی برای شما بیفتد، من را 10 سال پیر می كند.
از ابتدای ازدواج، بنده با نحوه كار و سختی وظیفه شان آشنا بودم، اما چند عامل مرا بر تصمیم ازدواج با ایشان مصمم می كرد. اینكه از نظر معنویت در سطح بالایی قرار داشتند، هرگز به زرق و برق دنیا دلبستگی نداشتند و بسیار اهل عبادت و بی ریا بودند.
ویژگی دیگر ایشان این بود كه بسیار مهربان بودند. اصلاً اهل دل شكستن نبودند. حتی اگر كودكی از وی چیزی می خواست، جواب رد نمی داد. یك روز به خاطر دارم كه سیدمحمود «صدیقه سادات» دختر كوچك مان را با موتور به گردش برده بودند. در آن هنگام بچه های دیگری كه در محوطه شهرك مشغول بازی بودند، از او خواسته بودند كه آنها را نیز سوار موتور كند. شهید با وجود آنكه از سر كار آمده و خسته بود، اما دل بچه ها را نشكسته بود و از ساعت 9 تا 11 شب به نوبت همه بچه ها را سوار موتور كرده بود.



